خداوند نسبت به خانواده عمران بسیار مهربان بود. یک بار همسر عمران درخواست کرد - "پروردگارا، وقتی بچه در شکم من به دنیا بیاید، آن را به تو هدیه می کنم. تو همه چیز را می فهمی و می دانی. لطفاً قبول کن که این فرزند از جانب من به دنیا بیاید. خداوند دعای همسر عمران را پذیرفت. .
بعد از چند روز دختری به دنیا آورد. این دختر خیلی زیبا بود حالا زن عمران دعا کرد - خدایا من این دختر را به دنیا آورده ام او و فرزندانش را به پناه تو تقدیم می کنم. خدا با خوشحالی این دختر را پذیرفت. نام دختر مریم بود.
چه کسی باید مریم را بزرگ کند؟ - وقتی این سؤال پیش خدا آمد، او آن را با بسیاری از مردم در میان گذاشت. بسیاری از آن افراد مشتاق به دست آوردن حق بزرگ کردن مریم شدند، خدا گفت: "خوب، از هر یک از نام های شما یک قلم در رودخانه مانده است که قلمش برخلاف جریان حرکت می کند و به سمت بالا می رود. فقط کسی که بالا می رود. وصی حضرت مریم اعلام شود». بنابر دستور خداوند همه تیرهای خود را رها کردند، تیر شخصی به نام حضرت زکریا بر خلاف جریان نهر به سمت بالا حرکت کرد و تیرهای همه با جریان آب رفت. فقط حضرت زکریا را وصی مریم قرار دادند.
هنگامی که زکریا به خانه مریم رفت، انواع زیادی از مواد غذایی را در نزدیکی او یافت. روزی زکریا پرسید: ای مریم این مواد غذایی را از کجا می آوری؟
مریم پاسخ داد: همه اینها از جانب خداست، خداوند به هر که بخواهد روزی نامحدود می دهد.
روزی فرشتگان به مریم گفتند: ای مریم، خداوند تو را پسندید و تو را برگزید، زیرا تو را از همه زنان دنیا برتر میدانست. فرشتگان در ادامه گفتند: "ای مریم! خداوند تو را به فرمان خود مژده می دهد که به زودی صاحب فرزندی می شوی و نام او عیسی مسیح خواهد بود! پسرت در دنیا و آخرت محترم خواهد بود و خواهد بود. در میان بندگان مقرب خدا چه در گهواره و چه وقتی بزرگ شود با همه خوب رفتار می کند!»
مريم با شنيدن سخنان فرشتگان گفت: پروردگارا!
با شنیدن سخنان مریم، خداوند بسیار خوشحال شد و گفت: مریم! نترس. پسرت پيامبر مي شود و به محض اينكه به دنيا آمد مي گويد: «آياتي از جانب پروردگارت براي تو آوردم. اگر پرنده ای از گل بسازم و بر او باد کنم به پرواز در می آید، به فرمان خدا می توانم کوران و جذامیان متولد شده را شفا دهم و مردگان را زنده کنم، هر چه بخورید و هر چه در خانه هایتان ذخیره کرده اید. بگذار تمام آنچه را که نگه داشته ام به تو بگویم ای مریم! تو همه چیزهایی که بچه می گوید باور می کنی.»
چند روز بعد مریم فرزندی به دنیا آورد و نام او را «عیسی» گذاشتند.
No comments:
Post a Comment